|
|
|
یادش بخیر اون روزا توی کلاسای انشاء هر سال
ردخور نداشت که معلم فارسی موضوع انشاء علم بهتر است یا ثروت رو مطرح نکنه و ما هم سعی می کردیم تو ده خط بگیم علم بهتره یا ثروت و به نتیجه ای هم نمی رسیدیم . حالا بعد گذشت سالها هنوز هم موندیم علم بهتر است یا ثروت؟ نظر شما چیه؟ ![]() ![]()
babat hameye irad haei ke toye in up mibinin mano bebakhshin....saram vaghean shologhe az in bishtar nemitonestam.... inam faghad baraye in bod ke dar kenar shoma dost haye azizamm va mataleb fogholadaton baraye eid ,manam ye khat khati haei karde basham.... az lotf hameye shoma dost haye golam ke be man dashtin mamnoonam...omidvaram dar sal 91 ham kenar ham bemonim va behtarin lahze ha ro ba ham begzaronim...
خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن تا درهایی را كه به سویم
میگشایی ندانسته نبندم و درهاییكه به رویم میبندی به اصرار نگشایم...... قطره بارون دلم خلوت زندون دلم لیلای بی پریای من گریه مجنون من ابر کبود من تویی بود و نبود من تویی مهر سجود من تویی وای به روزگار من هوا تویی نفس تویی لحظه ی پیش و پس تویی عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من گریه منم ابر تویی درد من صبر تویی بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند: اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده. اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده. اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده ![]() ادامه مطلب پیری برای جمعی سخن میراند. لطیفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند. بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند. او مجدد لطیفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطیفه نخندید. او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطیفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟ خب این روزا همه از امتحانات و سختی ها و بدبختی هاش صحبت میکنن. من که خودم در رکاب دوستان همکلاسی و با لطف ایزد منان و فرشته های تقلب رسان (برگه های در جیب جاسازی شده) یکی یکی از پس امتحانا برمیام. گفتیم یه دوتا عکس بذاریم که ملت در این روزا شاید یکم بخندن. اولیش که یه دانشمند قرن بیست و یکی تشریف داره و دومی هم یه استاد مهربون با یک گزینه که مورد علاقه ی همه ی دانشجو هاست !
شبي پسر كوچكي يك برگ كاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزي بود دستهايش را به حوله تميز كرد و نوشته ها را با صداي بلند خواند پسر كوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :
صورتحساب: تميز كردن باغچه 500 تومان مرتب كردن اتاق خواب 500 تومان مراقبت كردن از برادر كوچكم 1000تومان بيرون بردن سطل زباله 500 تومان نمره رياضي خوبي كه گرفتم 500 تومان جمع بدهي شما به من 3000 تومان مادر به چشمان منتظر پسرش نگاهي كرد و چند لحظه خاطراتش رو مرور كرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرش اين عبارت را نوشت : |
|